کامپیوتر مقوایی من

سلام

راستش را بخواهید داستان این پست از جایی شروع می‌شود که این سؤال ذهنم را بسیار درگیر خودش کرد: «علاقه من به کامپیوتر از کجا شروع شد؟» سؤالی بود که جوابی برایش نداشتم! مثل پرسیدن این بود که: «چه وقتی برای اولین بار به اینترنت متصل شدید؟» در حقیقت سوال من خیلی بنیادی‌تر است. علاقه از یک نقطه‌ای شروع می‌شود و با گذشت زمان بیشتر و بیشتر می‌شود. حتی ممکن است کنجکاوی منجر به این شود که به چیزی علاقه من شوید. چیزی به مرموزی کامپیوتر!

اولین چیزهایی که یادم می‌آید مربوط میشود به زمانی که خواندن و نوشتن بلد نبودم. در آن دوران باید کسی را پیدا می‌کردم تا برایم کتاب‌های بچه‌گانه را بخواند و به من عکس‌هایش را نشان دهد و به من بگوید این چیست. چه کسی بهتر از مادر! البته افراد دیگری هم در این کار خسته کننده را برایم انجام میدادند. به عنوان مثال مادربزرگ مادریم. مادربزرگ من خانه‌ای در طبقه زیرین یک آپارتمان ۴ طبقه داشت. یعنی طبقه صفرم. نور آفتاب بعد از گذشتن از لابه‌لای شاخ و برگ درختان و سپس پرده‌های پنجره کوچک به سختی به داخل نفوذ میکرد. این خانه مشکلات زیادی داشت مثلا در تابستان اتاق خواب مادربزرگم بسیار گرم بود و کسی داخل آن نمیرفت و این برای مادربزرگم خوب بود چرا که کسی برای فضولی داخل اتاق خوابش سرک نمیکشید. احتمالا باید حدس زده باشید که در زمستان هم بسیار سرد بود! اما چیزی داخل این اتاق بود که برای من جواب سوالی که در ابتدا اشاره کردم را در خود دارد: «علاقه من به کامپیوتر از کجا شروع شد!»

پیش از آن مادربزرگ در خانه‌ای در همان محله زندگی میکرد؛ به تنهایی. شوهرش را در جوانی از دست داده بود و مسئولیت پدری را نیز برای فرزندانش ایفا کرده بود. زنی خودساخته. اما حالا دیگر پیر شده و توان بالا و پایین رفتن از این پله‌های لعنتی را ندارد. پس مجبور میشود به این خانه که در تابستان گرم است و در زمستان سرد، والبته در تمامی روزهای سال کم نور نقل مکان کند.

داخل اتاق خواب جواب سوال من هنوز هم به چشم میخورد! قفسه کتاب‌ها. زمانی که برای اولین بار این کتاب‌ها را دیدم بی شک درباره آن‌ها چنین سؤالی از مادرم پرسیدم: «این‌ها چه کتاب‌هایی هستند؟» و پاسخ خوشحال کننده‌ای هم از مادرم شنیده‌ام: «کتاب‌های داستان، رمان، علمی، تاریخی و همچنین کتاب‌های کودکانه...»
ـکودکانه؟
_آره، کودکانه! دوست داری چندتایی از آن‌ها را برایت بخوانم؟
_آره!!!
_خوب، کدامشان را اول بخوانم؟ فلان، فلان، فلان و رایانه
_رایانه چیه؟
_همان کامپیوتر!
_آره اینو دوست دارم...

به احتمال زیاد چند باری بود که کامپیوتر را از نزدیک دیده بودم و از کارایی این ماشین عجیب به وجد آمده باشم. یک بار به همراه پدرم به نزد یکی از همکارانش رفته بودیم و با کسی روبه‌رو شدم که پشت میزکارش نشته بود و موسیقی ملایمی در پس‌زمینه جریان داشت. همان موقع بود که به من نشان داد که برای تعویض موسیقی کافیست تا دستت را تکان دهی تا پیکان کوچکی که روی تلویزیون روبه‌رویمان قرار داشت حرکت کند و آهنگ‌ها را انتخاب کنی و تمام است! کاری که من با دستگاه ضبط و پخش خانگیمان میکردم این بود که دیسک را خارج میکردم، دیسک جدید را قرار میدادم و باید صبر میکردم تا اگر خش‌های روی آن بگذارد موسیقی پخش شود. به هیچ وجه کار جذابی نبود! اما آن روز چیز جدیدی دیدم که تا به حال تصورش را هم نمیکردم!

پس کامپیوتر را میشناختم اما دوست داشتم بدانم که داخل این دستگاه عجیب چه خبر است! بنابراین کتاب رایانه را انتخاب کردم تا مادرم آن را برایم بخواند. مادرم شروع به خواندن کرد و با عکس‌ها چند دقیقه‌ای من را از ادامه شیطنت‌هایم متوقف کرد. تکرار میکنم فقط چند دقیقه! اما این کتاب هم مانند همه‌ی کتاب‌های دیگر بیشتر عکس بود تا مطلب. تصاویر نقاشی شده جذابی داشت و رنگ آمیزی خلاقانه. اما در طی این چند دقیقه چیزی که من از کامپیوتر فهمیده بودم این بود که وقتی شما ماوس را تکان میدهید آدم کوچولوهایی داخل کامپیوتر هستند که نشانگر ماوس را از بالا می‌آورند پایین!

همانطور که گفتم علاقه از یک جایی شروع می‌شود. مثلا یک کتاب. علاقه من با کنجکاوی ادامه پیدا کرد. آن زمان‌ها کامپیوتر آنقدر ارزان نبود که من بتوانم کامپیوتر خودم را داشته باشم. ولی من تصمیم گرفتم یک کامپیوتر برای خودم درست کنم! بله کامپیوتر من مقوایی بود. در حقیقت من مهندس چسب شیشه‌ای بودم. پدرم این نام را برای من گذاشته بود (شاید هم مادرم). چیزی نبود که من نمونه مقوایی‌اش را درست نکرده باشم. تمام آنها با مقوا و چسب شیشه‌ای دست شده بودند. اما چالش بعدی ساخت کامپیوتر بود! تمام قطعات اصلی کامپیوتر را به کمک پدرم درست کردم. اما این بار بدون چسب شیشه‌ای! پدرم به من یاد داد چگونه اجسام سه بعدی را با چسب مایع بسازم. قدم نهایی در پروژه ساخت کامپیوتر شخصی ام این بود که چندتا آدم کوچولو استخدام کنم تا وقتی موسیقی را اجرا میکنم برایم ساز بزنند. اما به دلایلی سعی کردم تا ماشین اسباب بازی ام را کنترلی کنم چون به نظرم راحت تر بود! سال‌های زیادی گذشت تا بالاخره من توانستم در خانه کامپیوتر شخصی خودم را داشته باشم. اما هیچ چیز مانع شوق من به یادگیری کامپیوتر نشد.
هیچ چیز.

The following two tabs change content below.
متولد تهران و معتاد به کامپیوتر و اینترنت؛ آشنا به زبان‌های برنامه‌نویسی و علاقه‌مند به کد‌نویسی. ورزشکار در اوقات فراغت. برای ارتباط با سجاد از طریق رایانامه Info@Antil.ir یا از طریق شبکه‌های اجتماعی اقدام کنید.
لینک کوتاه: www.antil.ir/?p=239
برچسب: , , , , , , ,
دسته: یادداشت
2 دیدگاه در “کامپیوتر مقوایی من
  1. hv گفت:

    سجاد این متنو از کجا پیچوندی؟؟؟ خخخ
    یا شاید از ایتالیایی به فارسی ترجمه کردی!!!
    نگو که خودت نوشتی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

مرا از دیدگاه های تازه با خبر کن.